خرید بک لینک
تو مکن تهدیدم از کشتن که من

تشنه ی زارم به خون خویشتن...

این حیوان.این من.به قول فرانسیس اسیزی،این الاغی که برادر من است... در چاه طبیعتش به چرایی عبث..

پ،ن

چرا= چریدن

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:4 توسط علی پور اقدم |

برچسب: مثنوی,معنوی, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

آنها نمیدانستند دیوار ها موش دارند.موش ها گوش دارند. وقتی سرباز ها با تفنگ هایشان منتظر فرمان آتش بودند.آنها دانستند که دیوار ها خیانت کرده اند و موش ها حرف توی دهانشان نمانده است. دیروز توی مترو بودم.پیر مردی از من پرسید پسر جان.ساعت چند است؟گفتم چهار و پنجاه دقیقه.گفت گمان نمیکنم.گفتم پس چرا میپرسی؟گفت دنیا در همان دو شنبه ای که افریده شد باقی مانده.چشم هایم از تعجب گشاد شده بود.پیر مرد از حیرتم خنده اش گرفت.گفت ها؟چیه جوون؟فک میکنی از طولی عمر عقلم علف شده؟ گفتم مگر این که از فرشته ها یا همچین چیزی باشی.گفت نههه و بنا کرد به خندیدن.طوری میخندید که شانه هایش تکان شدید میخورد. بعد همان طور که

برچسب: حکایت,زندگی, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

دو روز تلخ زندگی قصه ی تلخ مردنم امید یک روز زندگی دنبال خو با گور بردنم آدمِ پوچی مثلِ مه کجا بریت که جاش بَشت با چه زبونی گَپ بزنت تا یکی آشناش بشت موات از ایجا دور بشم جایی برم که چوک اَرُم غیر از خیال خوب خوم هیچی نَهستَه تو سرم ای دل دگه گولم مزن مه بشته گولت ناخارم برگشتن اینین ای سفر دنبال خو بِی تو نابرم ابراهیم منصفی(با لهجه مشهدی بخوانید) + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:43 توسط علی پور اقدم |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

زمستان سال 92 خیلی سرد بود.در انجماد تهران و سرمایی منفی هزاران درجه بودم.در ان یخبندان تب داشتم و در حرارتی توصیف ناپذیر میسوختم.این نوشته برای ان روزهاست.روزهایی که از فرط اندوه کلمه قی میکردم. چندی پیش این نوشته را از میان انبوه نوشته ها یافتم.بعد از خواندنش چقدر دوستش داشتم و چقدر نابودم کرد.من نوشتم؟من اینچنین زوال گونه زیستم اما نمردم؟ بعدش ان زمستان فرار کردم رفتم خدمت.کویر و سرمای وحشت ناک و توهین و تشر سربازی...متعجبم که چه رویی داشتم که زنده ماندم.چنانچه جناب سعدی میفرماید: شگفت ماندهام از بامداد روز وداع که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

برچسب: زندگانی,کافور, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

حرص و ولع نوشتن به جانم افتاده است.از ان زمان که رابطه ام را با اکثر ادم ها قطع کردم یک جور جنون دارم. اگر این کهنه وبلاگ نبود شاید کارم به لزوم سلسله میکشید و دار المجانین.کجای قصه بودیم؟ نمیدانم. چه فرقی میکند مرد؟دوباره بباف و پشت هر تخیولاتت حرف هایت را بزن.به که؟باز هم چه فرق میکند؟همین چند خواننده را هم نداشته باشم بازم مینوسیم.چون نوشتن است دیگر.حال آدم را جا میاورد. ادم ها حکمشان از قبل معلوم است. عده ای حبس اند و عده ای ازاد.حالا عده ی سومی هم هستند که میان این عظیم جماعت ولند.عده ای که حکمشان را میخواهند عوض کنند.میخواهند آزاد بشوند.میدانی؟ ادم ها حامله ی چیزی مرموزند.چیزی که زائیدنش

برچسب: جوخه, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

فلش بک زدن به گذشته یک بیماری وحشت ناکه تو من.از حافظه قویم ک چیزی نمیشه گفت.همین ک میدونی فلان روز در چهار سال پیش کجا بودی و چه کردی... هنوزم از جلو در دانشگاه تهران که رد میشم یاد اون روز برفی می افتم که داشتم میرفتم سربازی و تو از در دانشگاه اومدی بیرون.منو دیدی و به عنوان خداحافظی شام بیرون بودیم.شانزده بهمن نود و دو ساعت شش بعد از ظهر. یا اون پاییز سال نود و یک که بارون اومده بود و ما تو خیابون پورسینا بودیم.اونجایی که نامجو ایستاده بود ایستادم و گفتم.هی.محسن نامجو اینجا بود که اون خاطره رو تعریف کرد:این پخش که میکنی عطرت/میان همه خیابان های شهر...این پخش که میکنی عطرت... بعد ها از فرط غ

برچسب: برای, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

وقتی سپیدی تنت با سیاهی تن هایشان یکی شد.من در اعماق رویاهایم نظار گر یغما رفتن تخت جمشید سرزمینم بودم.که در اتشی لبالب از کینه میسوخت.به که توان گفت درد ریز مرگ شدن را.وقتی از هر سو زندگی به ابتذال کشیده میشود،درد تقلایی کور برای زنده ماندن را.و ادامه حیات در تن و رگ های سبز این گیاهان مقدس.اینان که از سموم هوای بشریت اکنده و اشباع شده اند.و ادمیانی گرگ نما که تورا دریدند اما من در خاک حاصل خیز تنم تخم تو را کاشتم و به جانش کشتم...و به جان دادمش آب...ای دریغا... خمش باش،خمش باش در این مجمع اوباش... ان روز ها روز نبود.تماما یکسره هرچه میرفت حکم شب داشت.از لبان اصوات خاموشی میوزید و از لمس ن

برچسب: ابزورد, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

میگفت:از کجا معلوم؟شاید تمام پرنده ها دربدرن تا قفس گیر بیارن.مثل ادما که اینهمه میدئن ک تو ی چار دیواری تا اخر عمر بپوسن! گفتم برو بی بی.این پرنده ها پرواز کردن!پرواز ک کنی حبس و چارمیخ کجا بهت خوش میاد؟ گفت نه علی!من ی چیز میدونم ک میگم.این پرنده ها اینهمه پر میزن که ی قفس پیدا کنن. اخه میدونی؟قفس امنه.امنیت داره.هرچند حصار باشه.گفتم:من به جهانی که امنش قفسه مشکوکم بی بی! این جهان باس یه پای قضیش لنگ بزنه.گفت نه خره!اونی که موهاشو تو این برو بیاها سفید کرده میفهمه چی میگم.گفتم تو که هنوز بیست و شش،هفت سالته.شالشو کشید کنار گفت بیا.دیدم موهاش از تار تار سفیدی جوگندمی شده. گفتم نه!حالا مونده ک

برچسب: ابزورد, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

برای مهران.ج.م یه روز از خواب پا میشی میبنی روزای خوشت تموم شده دایی! میبنی از سر در خونت تااااا نا کجا آمادتو گه گرفته...میمونی بین یه توالت بزرگ اجتماع انسانی.بلولی و نفس بکشی. اون عکسی ک از دیوار نوشته های آلمان برام فرستادی رو یادته؟اره...همونه...گر گرفتم و دارم میسوزم.از ختجرای بیشماری ک خوردم.از دروغ های بیشماری که شنیدم.از دنیایی ک رو محور خوشی ما نمیچرخه...رفیق تبعیدی...سالها پیش برات ی ترانه نوشته بودم.یادته؟اولش این بود: دلخوشم نکن به این گوله که رهایی فقط ی شلیکه وقتی مغزت شبیه نارنجک از هجوم لحظه هات میترکه... + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:34 توسط علی پور اقد

برچسب: نیمه,روشن, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

نقل است روزی از بازار میگذشت

دید جوانی سخت گریه میکند

گفت چرا گریه میکنی؟

گفت:دوستی داشتم که بمرد!

گفت:احمق!چرا دوستی بگیری که بمیرد؟!

عطار نیشابوری/تذکره الاولیا/شرح زندگی شبلی.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:20 توسط علی پور اقدم |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی